
دانلود PDF اسکن شدهدانلود PDF تبدیل شدهدانلود Word«مِشـــکــی»
بیژن بیجاری بوی یاس میآمد؛ اما هرچه دور و برش را گشت، یاسی ندید. توی پیادهرو، آفتاب چشمهایش را زد. دیشب خوابش نبرده بود. نمیتوانست لبخندی را که گوشهی لبهایش بود پنهان کند. آنجا روزها هم باید چراغ روشن میکردند. توی اتاقها و راهروها، میان ستونهایی از نور، غبار پتوها و خاشاک، پریشان بود. در فضای نمور و پرسایه، اگر بر چهرهها لبخندی بود، یخزده بود. اینجا، بهار بود و آفتاب. روی درختها، گنجشکها جیک جیک میکردند و سایههای کوچکشان را از برگی میچیدند و به برگی دیگر میبردند. همه تو رویش میخندیدند و او هم دلش میخواست به همه سلام کند.بوی یاس میآمد؛ بوی یاس میآمد. وقتی لب جوی آب خم شد تا پاکت خالی سیگار را بردارد، دید آب جوی نقرهای است - رنگ زرورق. ماشینها، تر و تمیز با رنگهای براق، آرام و بیصدا از برابرش میگذشتند دختر بچهها دسته دسته با هم حرف میزدند؛ میخندیدند و به مدرسه میرفتند زنها زنبیل بهدست از توی چرخهای دستی میوه و سبزی انتخاب میکردند و با فروشندههای اطراف میدان، چانه میزدند. انگار سالها بود که مردم از یادش رفته بودند. از جوی که میپرید، سیگارفروشی پیر را دید که پشت بساطش نشسته بود. چقدر دلش میخواست صورت کوچک او را ببوسد. سربازی، ساک به دست از روبهرو میآمد. به رویش خندید. عجله داشت. میدانست هیچ تاکسیای او را با یک کرایه نخواهد برد. بوی یاس میآمد. داد زد: «بیست تومن پایین!» توی تاکسی از پشت سر مسافری که جلو نشسته بود، وقتی خواست سبیلهای تابیدهاش را میزان کند چهرهی خود را نشناخت. ریشش را تازه تراشیده بود. صورتش پف داشت؛ داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...
ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 14:41