داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی

خرید بک لینک
دانلود PDF اسکن شدهدانلود PDF تبدیل شدهدانلود Word«مِشـــکــی»بیژن بیجاری     بوی یاس میآمد؛ اما هرچه دور و برش را گشت، یاسی ندید. توی پیادهرو، آفتاب چشمهایش را زد. دیشب خوابش نبرده بود. نمیتوانست لبخندی را که گوشهی لبهایش بود پنهان کند. آنجا روزها هم باید چراغ روشن میکردند. توی اتاقها و راهروها، میان ستونهایی از نور، غبار پتوها و خاشاک، پریشان بود. در فضای نمور و پرسایه، اگر بر چهرهها لبخندی بود، یخزده بود. اینجا، بهار بود و آفتاب. روی درختها، گنجشکها جیک جیک میکردند و سایههای کوچکشان را از برگی میچیدند و به برگی دیگر میبردند. همه تو رویش میخندیدند و او هم دلش میخواست به همه سلام کند.بوی یاس میآمد؛ بوی یاس میآمد. وقتی لب جوی آب خم شد تا پاکت خالی سیگار را بردارد، دید آب جوی نقرهای است  - رنگ زرورق. ماشینها، تر و تمیز با رنگهای براق، آرام و بیصدا از برابرش میگذشتند دختر بچهها دسته دسته با هم حرف میزدند؛ میخندیدند و به مدرسه میرفتند زنها زنبیل بهدست از توی چرخهای دستی میوه و سبزی انتخاب میکردند و با فروشندههای اطراف میدان، چانه میزدند. انگار سالها بود که مردم از یادش رفته بودند. از جوی که میپرید، سیگارفروشی پیر را دید که پشت بساطش نشسته بود. چقدر دلش میخواست صورت کوچک او را ببوسد. سربازی، ساک به دست از روبهرو میآمد. به رویش خندید. عجله داشت. میدانست هیچ تاکسیای او را با یک کرایه نخواهد برد. بوی یاس میآمد. داد زد: «بیست تومن پایین!» توی تاکسی از پشت سر مسافری که جلو نشسته بود، وقتی خواست سبیلهای تابیدهاش را میزان کند چهرهی خود را نشناخت. ریشش را تازه تراشیده بود. صورتش پف داشت؛ داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 14:41

 هیچکاک و آغاباجی، بهنام دیانیپی.دی.اف. اسکن شده---پی.دی.اف. اصلاح شده---فایل ورد---صوتی، قسمت اول---صوتی، قسمت دومبرای مادربزرگم و تمام مادربزرگها کـه هیچ وقت قدرشان را ندانستیم.آن پنجشنبهی آفتابیِ پاییز، بین ساعت دو تا هفت بعدازظهر، سه حادثهی غیرعادی اتفاق افتاد: سانس سه تا پنج، به همراه دوستانم میرویم سینما مهتاب، فیلم «روح» هیچکاک را میبینیم. ساعت شش و نیم، آغاباجی برای دیدن مادربزرگم به خانهی ما میآید. پانزده ثانیه بعد،  موزائیک کف دستشویی زیر پایم در میرود و نزدیک است در چاه سنگآب سقوط کنم. ظاهراْ این حوادث ساده ربطی به هم ندارند. اما در پشت این سادگی، پیچیدهگیهای فراوانی هست.بعدازظهر است. دو زنگ زبان داریم. سر کلاس نشستهایم. فضا مملو از توطئه و تبانی است. خیال داریم علیه معلممان شورش کنیم. جالب اینجاست که شورانندهی ما آقای مدیر است. میخواهد با اینکار، زیرآب آقای چابک را بزند. آقای چابک معلم زبانمان است. حتما قراردادی است که میشود به این ترتیب عذرش را خواست. دانشجو و هیکلمند است. صورتی استخوانی با آروارههائی برآمده دارد. همیشه دندانهایش را به هم میساید.معلمی عصبانی است اما بعضی وقتها هم رفتاری بسیار خودمانی و دوستانه دارد. درست است که هجده سال داریم و کلاس دوازده هستیم، اما روزی که سر کلاس سیگار کشید برق از کلهی همهمان پرید. عجیب اینجاست که از بچهها کبریت میخواست. میگویند حرفهای «بودار» میزند. من که سر در نیاوردهام. فقط یک بار حرفی زده که زیاد هم بودار نبود. وقتی صحبت از ملکهی انگلستان و شوهرش بود گفت که آخر سر دو شاه بیشتر در دنیا باقی نخواهد ماند؛ شاه انگلیس و شاه ورق پاسور.این قضیهی «بو» را طهمورث یزدانی برای اولین با داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 14:41

پرونده، رضا جولاییفایل PDFفایل PDF  اصلیفایل Wordیحییخان در تردید آن بود که دوسیهی قهوهای رنگ کنار میز را وارسی کند یا نه. ساعت سه و نیم از دسته گذشته عجالتاً تا فردا مهلت بود. اما نیم ساعت به آخر وقت فرصت داشت و لامحاله نیم ساعت عاطل ماندن برای او ممکن نبود. دوسیه را پیش کشیده بند آن را گشود. نظری به دو برگ آن انداخته و آن را به کناری نهاده از پنجره به آسمان خاکستری نگاه کرد.کنّاسی به نام میر علی چند روز بود که مفقود الاثر شده، احتمال آن میرفت در چاههای فاضلاب سقوط کردهباشد؛ اما یکی از همقطارانش دوسیه را در نظمیه مطرح کرده، معتقد بود که او به قتل رسیده. رئیس طی یادداشتی خواستار تحقیقی جزیی در این مقوله شده بود. با خود گفت: «مانعی ندارد.» اما او را مأمور به تحقیق فقرهی ناچیزی کرده بودند.دستی به موهای شقیقهاش کشید که خاکستری شده بود. پالتویش را از جارختی برداشته و به تن کرد. کلاه را بر سر گذاشته داخل به راهرو شد. به کسی اعتنایی نکرد به اتاقها نیز نظری نینداخت. تنها در مقابل اتاقی ایستاده، پاشنههای پایش را به هم کوبید. به غیر از رئیس مرد دیگری هم در اتاق بود که لباسی آراسته به تن داشت و با دستمال، عینک قاب طلایی خود را پاک میکرد. یحییخان چند بار سر تکان داده گفت: «بله قربان، هم اکنون آن را ملاحظه کردم ... اطاعت میشود ... فردا از اول وقت. مرخص فرمایید ... با اجازهی سرکار عالی.»از پلهها که به پایین میرفت به خاطر آورد رئیس در مکتوب خود مرقوم کرده بود تا مختصر تحقیقی شود و حال مؤکداً از او درخواست که موضوع را به تعجیل پیگیری کند. رئیس در آخر سخنانش متوقع شده بود: «دوسیه باید با ادلهی محکمهپسند مختوم شود.» و سروکلهای تکان داده بود؛ یعنی خودتان که داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 14:41

صفحه بندی